سفر به تنکابن (شهسوار)
سلام سلام سلام خوبید دوستان
رادوین عشق و نفسم هم خیلی خوبه 
هفته یگذشته خیلی بهمون خوش گذشت .
چهارشنبه ایی سوسن جون شام دعوتمون کرد خونشون و همه دوستان اونجا جمع بودیم و دور هم کلی گفتیم و خندیدیم و پانتومیم بازی کردیم . و رادوین هم در حال بازی با گوشی بود و سر ساعت خوابش که شد بردم تو اتاق و خیلی اروم و ساکت لالا کرد 
پنجشنبه ایی هم فامیلهای بابا احسان عمه و عموها هم با عروس و داماد نزدیک به 50 60 نفر دور هم تو رستوران اقای ارازخانی جمع شده بودن و افطاری میدادن . شب خیلی خوبی بود کلی شاد و بودیم و در کنار خواهر شوهری و مادرشوهری کلی خندیدیم .

و برای جمعه صبح برنمامه شمال ریختیم متین و عمو سامان و مهسا و ملینا و هومن و نگین و پژمان دوست بابایی و یاسمین و سوسن و خودمون همه راهی شمال شدیم و پژمان کلید خونشون رو اورده بود و همگی قرار شده بود که که این 2 روز روتنکابن باشیم .

اول راه داشتیم صبحونه میخوردیم . (پژمان و رادوین )

تو تمام مسیر رادوین فقط میگفت متین و مهسا و دوست داشت که پیش اونا تو ماشین بشینه.

تا یه فرصت پیدا میکرد سریع میرفت قام قام بازی

برای ناهار تصمیم گرفتیم بریم سرولات رستوران خاور خانم 





.

1 ساعت 40 دقیقه تو صف غذا بودیم خیلی شلوغ بود ولی به شلوغیش می ارزید غذاش عالییییییییییی بود مرغ شکم پر و ماهی سفید و کباب ترش .... سفارش دادیم و رادوین کلی از مرغ شکم پر خورد و ما رو خوشحال کرد خیلی خوشش اومده بود .

همین که توقف میکردیم رادوین شروع میکرد به باز و بسته کردن در این کار رو هم از بچه گی خیلی دوست داشت تمام اجزای ماشین رو بلد هست و روشن و خاموش میکنه . 

نمایی از دریا از داخل خونه
به پیشنهاد همه اومدیم خونه یه استراحتی کردیم و بعد راهی رامسر شدیم به نیت تله کابین ولی دیگه غروب رسیدیم اونجا و ارزش بالا رفتن نداشت و تصمیم گرفتیم بریم شهر بازی

رادوین کلی بهش خوش گذشت اینقدر بدو بدو کرده بود که خیس عرق شده بود.

وقتی این فواره ها روشن شد ما سریع خودمون رو انداختیم وسط تا خیس بشیم


رادوین اینجا دوست نداشت که از پله ها بره بالا و قیافه شاکی گرفته. عاشق بوی تنتم پنبه نرم و نازکم

نفسمی عزیزم

و بعد از اونجا رفتیم تنکابن یه همبرگرهای مخصوصی گرفتیم که خیلی خوشمزه بود و به اتفاق دوستان رفتیم کنار رود خونه شام خوردیم . و بعد از اونجا تو تاریک ی رفتیم کنار دریا و چند دقیقه تو سکوت به صدای دریا گوش دادیم و رادوین هم از خستگی خوابید ه بود .
شب همه گی ساعت 3 خوابیدن و من و مهسا و رادوین جوجو و نگین سحر خیز بودیم و راهی کنار دریا شدیم .












لاهیجان

تو این سفر هم مثل همیشه رادوین خیلی چیزها رو تجربه کرد و یاد گرفت و من از این بابت خیلی خوشحال هستم .رادوینم
پسرم . دردانه ام . نفسم
قسم به ثانیه های زندگی که اگر بوی تو نبود ; نفس نبود ; هوا نبود ; خاک نبود ; آب نبود .


سفر به تنکابن (شهسوار) 







